نفرین

خوب هم که باشی ، از بس بَدی دیده اند خوبیهایت را باور نمیکنند. نفرین به شهری که در آن غریبه ها آشناترند.

زندگی

زندگی به من آموخت که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست . . . !

خدایا


خدایا آنقدر خرابم که هیچ مرهمی آرامم نمی کند !
مرا در آغوش خود بگیر ؛ دلم آرامشِ خدایی می خواهد . . .

این روزها

این روزها

اینگونه ام
فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
- یک جنگجو که نجنگید
اما ...، شکست خورد

دلتنگی

نمی دانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید !

دنیا پــــــُر شده از قاصدکهایی که

راهشان را گم می کنند ! !
نـــــــه میتوانی خبری دهی
و نــــــــه خبری بگیری !