قاصدک

 

امروز آرزویم را در گوش قاصدک خواندم به باد سپردم قبل از اینکه چون قبلی هاخودش بر باد روند ...

ذهن زیبا

شاید داشتن..

یک ذهن زیبا خوب باشد..

اما..کشف..

یک قلب زیبا موهبت بزرگتریست...

کلیدِ

بی درد وا نشد دلِ غفلت گرفته‌ام

قفلی که زنگ بست، شکستنْ کلیدِ اوست . . .

تلخ است

تلخ است باور نبودن آن ها که میتوانستند باشند

و تلخ است امروز باور آن ها که ادعای ماندن دارند

کاش!

کاش میشد در سکوت دشت شب

ناله غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزو ها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف

لا به لای آسمان پر نور شد

کاش میشد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میان ژاله ها

جرعه ای از مهربانی را چشید

در جواب خوبها جان هدیه داد

سختی و نامهربانی را ندید

کاش میشد با محبت خانه ساخت

یک اطاقش را به مروارید داد

کاش می شد آسمان مهر را

خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش میشد بر تمام مردمان

پیشوند نام انسان را گذاشت

کاش می شد که دلی را شاد کرد

بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش میشد در ستاره غرق شد

در نگاهش عاشقانه تاب خورد

معرفت

دلم شکسته ولی هنوز میتونم با خرده هاش بنویسم:با معرفت ها رو دوست دارم ، خیلی زیاد